از دل صحرای بی رحم سیستان، موجوداتی بی رحم تر سر برمی آورند و به زابل رو می کنند. دروازه ای نیست که تاب آورد. دیواری نیست که برجای بماند. پیشداد شاه از دفاع درمی ماند. سپاهی از جنوب می شتابد. بوراس است که به یاری می آید. بوراس دیوها را پس می راند. اما از زابل ویرانه ای سوخته برجای مانده است .جای ماندن نیست. بوراس بازماندگان را به جیرفت، زیر سایۀ درخت غول آسای گوکران می برد. اما هنوز خطر باقیست. یاغیان را مهاری نیست. سیستان مردان سخت می خواهد. بوراس مردان جنگی را می خواند. مهرداد تیغ به دست می گیرد و و به سپاه بوراس درمی آید. او ماموریتی ویژه می گیرد تا محموله ای را به زابل ببرد. اما این یک سفر معمولی نیست. پشت پرده خبرهایی است….